لماذا لا يمتلك الفلسطينيين حقاً في الأرض الموعودة؟

George Galloway: "Who gave the right to Britain to grant Palestine to the Jews?"

And Abdul Baha was awarded the title 'SIR' by the Britishers for his valuable services.

Reference :
The handbook of Palestine


Issued under the Authority of the Government of Palestine


"...Sir 'Abbas Effendi 'Abdu'l Baha had travelled extensively in Europe and America to expound his doctrines, and on the 4th December, 1919, was created by King George V. a K.B.E. for valuable services rendered to the British Government in the early days of the Occupation....."

Abbas Effendi (Servant of British Empire)

Greatest hypocrites in History : Baha'u'llah and Abdul Baha

Mirza Husayn Ali (alias Baha'u'llah) God incarnate?

Mirza Husayn Ali (alias Baha'u'llah) was so out to lunch he actually believed, as did some of his followers, that he was god incarnate:

It was perhaps owing to this inadequacy that, at one stage during the ministry of Bahá'u'lláh, there were two major schools of thought among the believers concerning His station. Some believed Him to be the Supreme Manifestation of God, while others went further than this. When Bahá'u'lláh was asked about His station, He confirmed that as long as individuals were sincere in their beliefs, both views were right, but if they argued among themselves or tried to convert each other, both were wrong. This indicates that man because of his finite mind will never be able to understand the true station of the Manifestation of God. The criteria are sincerity and faith...

(Adib Taherzadeh, The Revelation of Baha'u'llah v 1, p. 303)

Abdul Baha : Whatever Khayrullah taught is Correct!

Notwithstanding that Khayru'llah had repeatedly begged His Holiness Abbas Effendi before he went to visit him to send him a volume of the Holy Verses which had been revealed by the Supreme Pen so that he might compare them with his teachings, in order to guard against the incidence of error, and His Holiness Abbas Effendi had promised him this, yet he sent him nothing of what he had demanded. So Khayru'llah determined when he went to Akka to attain this supreme aim, to wit the acquisition of knowledge at first hand; and, whenever he foregathered with Abbas Effendi he used *to explain to him the teachings which he gave to the Americans, even translating lengthy sections thereof, and asking His Holiness to correct what was erroneous. But His Holiness confirmed them and praised them publicly before all the believers, both Easterns and Americans. He repeatedly declared explicitly to the American pilgrims that all which Khayru'llah had taught was correct; but whenever he had explained to the Americans any matter, and afterwards understood that his explanation was not in accordance with that given by Khayru'llah, be used to avoid disagreement saying that everything had two meanings one spiritual and the other material, and that the explanations given to them-by himself and by Khayru'llah were both correct.

Today’s House of Justice follows the same policy. They want to convey to the Bahai’s - Forget whatever Baha'u'llah, Abdul Baha and Shoghi have said. For becoming a true Baha’i just follow the Messages of House and the Message of House is very clear, Go and get as many converts as possible for UHJ and pay Huququllah regularly along with number of different funds. You may be assured of the prayers of the House of Justice in the Holy Shrines that the Blessed Beauty may richly confirm your devoted efforts in His path.
With loving Bahá’í greetings.

Baha'is to celebrate 194th birthday of this Man (Baha'u'llah) or God ? or Both ???

They don't show the pictures of this man.
According to Baha'is, some of the titles of Baha'u'llah that can be considered as synonyms for the expression "Faithful and True" are:  Bearer of the Trust of God, Fountain of the Root of Knowledge, Well Spring of Revelation, Bird of the Throne, Word of Truth, Sun of Truth, Day Star of Divine Revelation.

Faithful and True has a literal value of 1269 and an archetypal value of 9, the number of Baha'.

His eyes were as a flame of fire, and on his head were many crowns; and he had a name written that no man knew, but he himself !!!!

His eyes of flame (????) have been described in Chapter 1, verse 14. The many crowns He wears are His titles and His dominion over all the Divinely revealed Faiths. The name written that no man knew but He Himself refers to His name Baha' given Him by the Bab on the White Stone (????), Chapter 2, verse 17.  The Covenant is always transmitted through the Ages by the White Stone. Although false prophets will always attempt to claim the White Stone as their own, only the True Prophet, the Manifestation of God, is capable of revealing its hidden contents and through the power of His Utterance prove that its concealed Name refers only to Himself.

From Baha'i sources :

Baha'u'llah on Sa'udi in Bahji !!!!

Painting of Mirza Husainali Baha. The artist and whereabouts of the orginal is unknown till this time.

Sa'udi was the name of horse owned by Bahaullah.

Source : http://www.h-net.org/~bahai/graphics/Mirza_Husayn_Ali_Nuri_Baha%27u%27llah_on%20horse.jpg

Epistle to the Son of the Wolf (Lawh-i-Ibn-i-Dhib) بررسي مضامين لوح ابن الذئب بهاءالله

 فصل دوم- بررسي مضامين «لوح ابن الذّئب»:
معبود ظلوم و جهول بهائيان، ميرزا حسينعلي فرزند ميرزا عباس نوري كه وي را «بهاءالله» خوانده اند، در1233هـ.ق متولد و در1260هـ.ق پيرو ملا حسين بشرويه اي (از حروف حيّ مير علي محمد باب) گرديد و در فضاحت دشت بدشت شاهرود كه با ارتكاب فسق و فجورفراوان، نسخ شريعت اسلام را اعلام كردند (1264هـ.ق) حضور فعّال مؤثّري داشت. در واقعه ي تروريستي عليه ناصرالدين شاه (1268هـ.ق) ظاهراً و بنابه قول خواهرش عزّيه نوري در رساله ي تنبيه النائمين، نقش آمريّت داشت و در خيال سلطنت بود. لذا همراه ديگر بابيان پايتخت دستگير و زنداني گرديد و پس از چهار ماه، با وساطت سفير روسيه آزاد و تحت الحفظ به عراق تبعيد شد. وي در عراق ، ابتدا براي برادرش يحيي نوري تبليغ مي كرد و سپس خود را «من يظه ره الله» (موعود باب و جانشين وي) خواند و برادرش را انكار نمود و در نتيجه گروه تروريست بابيه به دو گروه متخاصم و خشن بهائي و ازلي منقسم شد.
تشنجات بين طرفين ، سرانجام دولت عثماني را واداشت كه وي را در1279هـ.ق به اسلامبول و پس از چهار ماه ، به اد رنه و پس از پنج سال، مجدداً به عكّا (فلسطين) تبعيد كند و در عكّا،مدتي در سربازخانه اي بيرون شهر زنداني و سپس به خانه ي مجللي(قصرالبهجه)منتقل شد كه خود،آن را سجن اعظم مي ناميد! ميرزاي مذكور در1309هـ.ق (1892م) مرد. زندگي پر ماجراي وي،حاكي از رياست طلبي و آشوب گري دامنه داري داشت. البته بنا به روايتي كه ادوارد براون در مقدمه ي نقطه الكاف از ديدار خود با او بازگو نموده، وي به دروغ منطقه ي سرسبز و خرّم عكّاء را «اخرب البلاد» مي خواند! و همواره بنا به همان رسمي كه يهوديان از آن بهره برده و با مظلوم نمايي علي رغم همه ي مظالم و خونريزي ها، براي خود مشروعيت عاطفي در افكار عمومي جهان ايجاد مي كردند تا دولت اشغال گر اسرائيل را تأسيس نمايند، حسينعلي نوري نيز همواره مظلوم نمايي و وانمود مي كرد كه تحت فشار و حبس و زجر بوده است. ولي در اصل وي ظلوم بود نه مظلوم، و جهول بود نه مجهول القدر.
بايد توجه داشت كه لوح ابن الذئب (دعوتنامه ي حسينعلي نوري به مرحوم آقا نجفي اصفهاني) در شرايطي نگاشته و ارسال شد (احتمالاً 1308 يا اوايل 1309هـ.ق) كه چند بابي ازلي به امر عالمي س د هي كشته شده بودند و آقا نجفي با پذيرش اتهام ، به تهران (1307هـ.ق) تبعيدگرديده بود. با توجه به مضامين ضد ازلي آن لوح، شايد وي مي خواست از اين فرصت،براي جذب ايشان به همكاري با امين السلطان و بهائيان استفاده كند. مخصوصاً كه دهه اول قرن14هجري، اوج فعاليت ضد شاه و قانون خواهي توسط مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادي در اسلامبول و ميرزا ملكم خان (مؤسس فراموشخانه در ايران و ناشر روزنامه ي قانون) در لندن بود و در هر دو مورد، ازلي ها نفوذ و مداخله ي فراواني داشتند.
اين دعوت اگر مورد قبول آقا نجفي واقع مي شد، مي توانست كفه ي دربار و بهائيان را سنگين تر سازد و زمينه را براي نوعي رفورم ، با تأسيس و تقويت مجلس مشورتي درباري بدون انقلاب(در برابر مقام سلطنت) و البته با عضويت نفوذي هاي بهائي (كه شايد ميرزا علي اصغر خان امين السلطان هم جزء آن ها بود) فراهم مي نمود. اما در آن شرايط، آقا نجفي به امر مبارزه با امتياز انحصاري توتون و تنباكو/تالبوت اشتغال داشت (كه موجب تضعيف همزمان شاه و امين السلطان و بريتانيا و بهائيان مي گرديد) و حتي به گفته ي حامد الگار، ابتدا آقا نجفي تقاضاي صدور فتواي تحريم را به وسيله ي آقا منير الدين براي مرحوم ميرزاي شيرازي بزرگ به سامرا فرستاد و احتمالاً ايشان هم نخستين بار ابتدا فتوا را به اصفهان فرستاده بود كه در اواخر ربيع الثاني 1309هـ.ق (نوامبر1891م) صدور چنين فتوايي در اصفهان شايع شد و مدتي بعد نيز در تهران وصول گرديد.169پس در آن هنگام ،آقا نجفي به مبارزه عليه سلطه ي
اقتصادي - سياسي بريتانيا در ايران مشغول بود و به لوح مذكور اعتنايي نكرد.
حسينعلي نوري ،با پي بردن به اهميت علمي،ديني،اجتماعي و سياسي مرحوم آقا نجفي، عالم بزرگ اصفهان، براي او نامه ي مفصلي (در134صفحه رقعي) نگاشت كه در سال مرگش (1309هـ.ق-در حدود33 سال پيش از وفات آقا نجفي اصفهاني) به خط زين المقربين استنساخ و در 1338هـ.ق (1920م- مقارن كنفرانس صلح ورساي فرانسه) در مطبعه السعاده (مصر) چاپ و منتشر گرديد. به نظر مي رسد كه وي اين نامه را (كه با استكبار و جهالتي مثال زدني، آن را لوح خوانده است!) در اواخر عمرش و پس از گذراندن حبس در عكا نوشته است و اين از سياق جملات و افعال مربوط به آن دوره در همين رساله معلوم مي شود.170
وي نامه اش رابا جمله ي «بسم الله الفرد الواحد المقتدر العليم الحكيم» شروع و با عبارت «الحمد لله» ختم كرده است و اين تفاوت بسيار مهمي با قرآن كريم دارد كه در آيه ي ابتداي آن، دو صفت «رحمان» و «رحيم» كه مربوط به رابطه ي خدا و مخلوقاتش است و در آيه ي انتهاي آن، اسم مخاطبان مختار و داراي فعل ارادي، يعني «جن» و «ا نس» ذكر شده است و اين،حكيمانه ترين شكل سخن گفتن در يك كتاب آسماني خطاب به مكلّفان است. همان طور كه گفتيم در اين رساله، مخاطب آن يعني مرحوم آقا نجفي اصفهاني «ابن الذّئب» خوانده نشده است، بلكه علماي اصولي مخالف شيخيّه و بابيّه و بهائيه «ذئب» ناميده شده اند كه آقا نجفي و پدرش نيز در زمره ي همان علماء بودند. لذا به نظر مي رسد كه پس از وصول نامه به اصفهان و رد ّ قولي يا عملي آن توسط آقا نجفي، بهائيان و رؤسايشان وي را ابن الذئب و آن نامه را لوح ابن الذئب خواندند تا خود را تخليه ي رواني و عصبي نمايند.
اين رساله همانند بسياري ديگر از آثار باب و بهاء، مخلوطي از جملات عربي و فارسي است و بيشتر به نظر مي رسد كه وي مي خواهد بدون تصريح،خود را به عنوان پيامبري دانا و صاحب فضل بنماياند. با توجه به اين كه مخاطب وي ايراني و فارسي زبان بود، بنابر قاعده ي خداوند متعال نه تنها بايد آثار وي و علي محمد شيرازي به زبان فارسي نازل مي شد، بلكه بايد فارسي صحيح تر و دقيق تري مي بود تا مبناي تصحيح و قاعده مند سازي فارسي مغلق عصر قاجار گردد. زيرا هدف از فرستادن كتب آسماني، تبيين بهتر و واضح تر حقايق و معارف و احكام ، و رفع ابهام و اختلاف و انحراف در ذهن مخاطباني است كه به دين قبل از آن پاي بندند. در آيه ي چهارم از سوره ي مباركه ي ابراهيم (ع) مي فرمايد:«و هيچ رسولي را نفرستاديم مگر به زبان قومش، تا براي آن ها روشن كند، پس خداوند (بنا به گزينش و عكس العمل و رفتار مخاطبان و به عنوان نتيجه ي آن) هركه را بخواهد گمراه مي كند و هركه را بخواهد، هدايت مي كند و اوست عزيز (نفوذ ناپذير و دست نيافتني) و حكيم.» و در آيه بعد نيز هدف از رسالت حضرت موسي(ع) را بيرون بردن قومش از ظلمات به نور ذكر فرموده است.
همچنين در آيه ي 64 از سوره ي مباركه ي نحل مي فرمايد:«و (اين) كتاب را بر تو نازل نكرديم جز براي آنكه در آنچه كه اختلاف پيدا كرده اند، برايشان آن را تبيين و روشن كني و نيز (براي آنكه باشد) هدايت و رحمتي براي قومي كه ايمان مي آورند.» و در آيه ي 89از همان سوره فرموده:«...و بر تو (اين) كتاب را نازل كرديم كه تبياني (بيانگري) براي همه چيز و هدايت و رحمت و بشارتي براي مسلمانان است.»
پس كتب آسماني براي عموم مخاطبان، نقش روشنگري و رفع اختلاف و احياي معارف و احكام راستين، و براي مؤمنان (و نه كافران) مايه ي هدايت به نور و رحمت و بشارت به سعادت اخروي را دارد و اين امر مي تواندبه همان دو صفت رحمت عمومي و رحمت اختصاصي خداي متعال (رحمن و رحيم) برگردد كه در ابتداي قرآن كريم آمده است.
پس همين سياق رساله يا لوح ابن الذئب، به تنهايي بر كذب و دروغ گويي حسينعلي نوري و غير آسماني بودن گفته ها و نوشته ها و آئين وي دلالت مي كند. زيرا وي نه تنها روشنگري و رفع اختلاف نكرده، كه با آثاري پر از ابهام، بر اختلافات و ظلمات دامن زده است. مثلاً هنوز كسي از محققان نتوانسته و هيچ كس هم نمي تواند بر اساس آثار وي دقيقاً بگويد كه او خداست يا خداي پدر است يا قلم اعلي است يا مشيت نخستين است يا ظهور خداست يا من يظه ره الله است يا پيامبر است؟ ولي قطعاً مي توان اثبات كرد كه وي در ادعاهايش دروغ گو است.
169 . ر-ك: حامد الگار، نقش روحانيت پيشرو در جنبش مشروطيت، ترجمه ي دكتر ابوالقاسم سري، تهران، توس، 1356، ص ص304-258.
170 . وي در صفحه ي 52و53 از لوح مورد بحث گفته است:«چهل سنه (سال) به عنايت الهي و اراده ي قوّيّه ي ربّاني، حضرت سلطان أيّده الله را نصرت نموديم...عجب آنكه وزراء دولت و امناء ملّت الي حين (تاكنون) به اين خدمت ظاهر مبين (آشكار) ملتفت نشده اند و يا شده اند (و) نظر به حكمت ذكر نفرموده اند.» اگر آغاز چهل سال را سال ترور ناصرالدين شاه (1268هـ.ق) بگيريم، تاريخ نگارش اين متن مي شود1308هـ.ق، يعني نزديك مرگ حسينعلي نوري.

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...

Popular Posts

Total Pageviews


Blog Archive